میگوینــد... به زن نباید بال و پر داد.....میپـرد!


اما زنان فقط پرواز هاے عاشقانه را دوستــــ دارند...!( بی دلیل نمیپرند)


میگویند... به زن نگویید دوستتـــ دارمـ....خودش را میگیرد!!!!ا


اما زنان (فقط)..دستان عشقشان را میگیرند و میگوینــد دوستشان دارند!


میگوینــد... نباید به زنان توجه زیاد کرد.. خودشان را گم میکنند.


اما زنان وقتی گم میشوند....که عشقشـان.....بی توجهی کند



♥_ به هیچ روزے پس اتـــ نمـــے دهمـ ! _♥


♥_  به هیچ ساعتے ؛ _♥


♥_  به هیچ دقیقه اے ، _♥


♥_  به هیچ هیچے .... _♥


♥_  سخــتــــ چسبیده ام تمـامتــــ را ... !!! _♥


 ++ σмι∂αм ++

بوســه


یڪــ بوسه تــو،


یڪــ لبخند مـטּ…..


یه تــرانه تو،


یڪــ پیوند مـטּ….


نفس به نفس ڪه شدیم،


بے هیچ فاصله اے،


رنگــِ بوسه‌ها از مـטּ،


بوسه باران لحظه‌هایماטּ از تــــــو….!!!


໐๓i໓ค๓

داشتـטּ اتـــ


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   داشتـטּ اتـــ ....


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثــلِ نمـ نمِـ باراטּ ، جاده ے شمال ،


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثلِ مستےِ بعــد از اولیـטּ پیڪــ هاےِ شــرابـــ


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثلِ خوابِــ بعـــدازظهر ...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثل بوسه هاےِ تند تند و یواشڪےِ...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثلِ آهنگ هاےِ قدیمـ ڪریستےِ برگـــ ...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثلِ دیالوگـــ هاےِ فیلمِـ شبــ یلدا ...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   مثلِ آטּ بغلےِ ڪه عاشق اتـــ استــ ، جدا نمےِ شود ، تنهاتــ نمےِ گذارد...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   و مثلِ برگشتـטּ آدمےِ ڪه سالها منتظرش بودےِ...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   آےِ می چسبــد....


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   آےِ می چسبد ....


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   ໐๓i໓ค๓    تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

از مترسڪے سوال کردمـ :


آیا از تنها ماندטּ در ایـטּ مزرعه بیزار نشده‌اے ؟!


پاسخمـ داد : ترساندטּ دیگراטּ براے مـטּ لذتے به یاد ماندنے استــ


پس مـטּ از ڪار خود راضے هستمـ و هرگز از آטּ


بیزار نمےشومـ!


اندڪے اندیشیدمـ و سپس گفتمـ :


راستــ گفتے! مـטּ نیز چنین لذتے را تجربه ڪرده بودمـ !!!


گفتــ : تو اشتباه مے ڪنے!


زیرا ڪسے نمی تواند چنیـטּ لذتے را ببرد مگر آنڪه درونش مانند مـטּ با ڪاه پر شده باشد !!!


تڪیه گاه


وقتے ڪه تڪیه گاه کسے باشے


نبایـد بلرزے


نبایـد پایتــ سُر بخورد….


نه اینڪه بترسے ڪه خودتـــ زمیـטּ مے خورے،


نــه...


بترسے از اینڪه ڪسے ڪه به تو تڪیه ڪرده زمیـטּ بخورد و بشڪند...


໐๓i໓ค๓

اثبات عشق..


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم.

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم.

با خودمون می گفتیم،

عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟

اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

  فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم.

خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟

فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید.

اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه.

هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...

اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید.

علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم...

دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه.

اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم:

علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم

مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پر اشک.

گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...

دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم

تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم،

حالا به همه چی پشت پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.

برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود.

درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی.

چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم.

وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه

توی دادگاه منتظرتم...

بیش از خود تو را دوستـــ دارمـ


شایــد آنقدر عاشق نباشمـ ڪه سروده هایمـ زمزمه ے هر عابرے شود !


شایـد آنقدر بزرگــ نباشمـ ڪه مایه امـ تمامـ وجودتـــ را در بر گیرد !


شایــد آنقدر نــور نباشمـ ڪه در شبهاے تیره ے تنهایے نیازتــــ باشمـ !


شایـد آنے نباشمـ ڪه در رویـاها درجستجوے آטּ باشے !


ولے هرڪه هستمـ ! هرچـه هستمـ !


بیش از خود تو را دوستـــ دارمـ...♥


 ♥ ໐๓i໓ค๓ ♥

آرامش


لحظه ے قشنگیــه :


وقتے ڪه اعصابتــــ خورده


ولے عشقتـــ میاد دستتـــ رو آرومـ مے گیـره و فشارش مے ده، میبوسـه..


و تـو اینقدر آرومـ مے شے


ڪه اگه صد سال بقیه مے نشستند و باهاتـــ حرفــ مے زدטּ آرامش نمے گرفتے ... !


໐๓i໓ค๓

نمـے شود دوستتـــ نداشتـــ


نمـے شود دوستتـــ نداشتـــ !!


لجـمـ هـمـ کـه بگیــــرد از دستـتــــ ،


نهایتــش ایـن است ڪــه


دفتــرچه ے خاطراتــمـ پــُر از فحشهاے عاشقانـــه مـے شود . . !



໐๓i໓ค๓


قدیمـ ندیما گفتـטּ واسه کسے بمیر که برایتـــ تبــ کنــد !

.

.

.

.

.

.

.

.

(قدیمیـا چه پرتوقع بودטּ!!!)



مـטּ واستـــ میمیرمــ خدا نکنه تو تبـــ کنی . . .


໐๓i໓ค๓

آغوش مـטּ


آغوش مـטּ فقط اندازه تــو جا دارد و بس

باور نمے ڪنے ؟؟؟

همیـטּ لحظه

چشمهایتــ را ببنـد ...

خیال مرا در آغوش بڪش ...

ببیـטּ لبریز مے شوے از عشق ...

از مـטּ ...

ببیـטּ آغوش مـטּ 'فقط' به اندازه تـو جا دارد...


໐๓i໓ค๓

ارزش بودنتــــ


ارزش بودنتــــ را همیشه از اندیشه ے یڪــ لحظه نبودنتـــ


مے تواטּ فهمید...


໐๓i໓ค๓ 

عشق وديوانگي...


عشق وديوانگي...

درزمانهاي بسيار قديم، وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود،

فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر وكسل تر از هميشه!

ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا " قايم باشك..."

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد :

من چشم ميگذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد،

همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: يك ... دو ... سه ...

همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد!

خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد!

اصالت در ميان ابرها مخفي شد!

هوس به مركز زمين رفت!

دروغ گفت به زير سنگ ميروم ولي به ته دريا رفت!

طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد!

و ديوانگي مشغول شمردن بود: هفتادونه ... هشتاد ... هشتادويك ...

و همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود

و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست

چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ...

هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد :

" دارم ميام، دارم ميام..."

اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود!

لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود .

دروغ در ته درياچه و هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد...

بجز عشق...

او از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت،در گوشهايش زمزمه كرد :

" تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است."

ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد

و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون

ميزد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نميتوانست جايي را ببيند.

او كور شده بود.

ديوانگي گفت:

من چه كردم، چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟

عشق پاسخ داد : تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو.

و اينگونه شد كه از آن روز به بعد ...

عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست…

خوشبختے



✿✿_ به هواے اینڪه تــو هستے به عشق بودنتــ چشمانمـ می بارنـد ، _✿✿


✿✿_ فرداهـا را در ڪنـار تو زیبـا _✿✿


✿✿_ مے بینم و خوشبختے مـטּ در گـرو بودטּ تو در ڪنارمـ استــ عزیزمـ. _✿✿


✿✿_ تو با بودنتــ در ڪنارمـ با محبتــ و عشقتــ مرا خوشبختــ ڪـטּ ، _✿✿


✿✿_ تا مـטּ نیـز جانمـ را براے خوشبختے ات فدا ڪنمـ. _✿✿


 ✿✿_ به هواے بودטּ تو ایـטּ زندگے سختــ را تحمل میڪنمـ ، تـو نباشے مـטּ میمیرمـ. _✿✿


✿✿_ نیاز ایـטּ قلبــ شڪسته مـטּ تویے و وجود پـر مهر تو ، _✿✿


✿✿_ پس بیـا به ایـטּ قلبے که دیـوانه وار _✿✿


✿✿_ عاشق تو استــ محبتــ و عشق برساטּ _✿✿


✿✿_ در ایـטּ جاده زندگے تنها یڪــ راه را مے بینمـ و آטּ نیز بـه تو رسیدטּ استــ ، _✿✿


✿✿_ غیر از آטּ _✿✿


✿✿_ مطمئـטּ باش که بے راهه مے رومـ _✿✿


✿✿_  بے راهه اے ڪه هماטּ دره نابودے استــ... _✿✿


 ♥ ໐๓i໓ค๓ ♥

بهشتـــ


میدونی بهشت کجاست؟


یه فضای چند وجب در چند وجب!


بین بازوهای کسی که دوستش داری


OMiDaM


مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت:

"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.

این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم

بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار

و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،

راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است

اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است

دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد

هفته بعد مرد به خانه آمد ،

یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .

اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود...

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟

دلقکــــ



مردي نزد روانپزشک رفت


و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد .


دکتر گفت به فلان سیرک برو .


آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود .


مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم..




به آخر خط رسیده بودم…


باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم …


خیلی عصبانی بودم..


گفت: اگه دوستم داری رگتو بزن…


گفتم مرگ و زندگی دست خداست …


گفت:دیدی دوستم نداری؟


خیلی بهم بر خورد تیغو برداشتم رگمو زدم…


وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم


 آروم زیر لب گفت: اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟

بهانـﮧ


بهانـﮧ هم اگر میگیرے ،


بهانـﮧ ے مرا بگیر ...


تمام خواستـטּ را وجب ڪردم


تمام خواستـטּ را ...


هیچڪس


و هیچ ڪس


بـﮧ انداره مـטּ عاشق تو


و بهانـﮧ هاے تو نیست...


໐๓i໓ค๓

دریاے آبے منـــ

طوفانے کهــ مے شوے ماهے مے شومـ


نکند که موجهایتــــ دلمـــ را دلخور کند


ماهے کهــ مے شومــ


موجهایتـــ مثـــ سرسرهــ بازے


برایمــ لذتـــ بخشـــ مے شود


دریاے آبے منـــ


میدانے ماهے اتـــ


بے تو شروعـــ بهــ جانـــ کندنـــ مے کند؟!


໐๓i໓ค๓

دوستم داری؟


دختر پسری با سرعت 120کیلومتر سواربر موتور سیکلت

دختر:آروم تر من می ترسم

پسر نه داره خوش میگذره

دختر:اصلا هم خوش نمی گذره تو رو خدا خواهشمیکنم خیلی وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داری

دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آروم تر

پسر:حالا بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر می تونی کلاه ایمنی منو بذاری سرت؟داره اذیتم می کنه.

و....

روزنامه های روز بعد:

موتور سیکلتی با سرعت 120کیلومتر بر ساعت به ساختمان اثابت کرد

موتور سیکلت دو نفر سر نشین داشت اما تنها یک نفر نجات یافت

حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر متوجه شد ترمز بریده اما نخواست

دختر بفهمه در عوض خواست یه بار دیگه از دختره بشنوه که دوستش داره...


دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي ميترسيد،

واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.»

دختر کوچيک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگير..» پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد:چه

فرقی میکنه!!!؟؟؟ دخترک جواب داد:

«اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم.

اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هراتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول

نمي کني.»



با اشتیاقی که آفتاب تشنه شبنم را می نوشد


چشم من لبهای تو را می بوسد


و دلم ...طعم تو را می گیرد ♥


໐๓i໓ค๓


انـتـهـای دلـدادگـی


امـتـداد بـازوانـت مـی شـود انـتـهـای دلـدادگـی …


مـی شـود هـمـان گـوشـه دِنـجـی


که راحـت مـی تـوان جان داد


໐๓i໓ค๓

از عشق چیزی نمی دانم


حرفهای زیادی بلد نیستم . . .


من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت


که حرفهایم را دزدید


از عشق چیزی نمی دانم


اما دوستت دارم . . . کودکانه تر از آنچه فکر کنی


໐๓i໓ค๓


آرزوهايــــــــم را


هر روز با خـــــــدا مرور مي كنــــم


به اسم تـــــــو كه مي رســـــم


خداونـــــد با لبخند نگاهـــم مي كنــد


OMiDaM

نفس های تو..


دلم


یک مزرعه می خواهد


یک تو


یک من


و گندم زاری طلایی رنگ


که هوایش آکنده با عطر نفس های تو باشد......


OMiDaM

تا دیروز، هرچه می نوشتم عاشقانه بود


از امروز، هرچه بنویسم صادقانه است


عاشقانه دوستت دارم . . .


OMiDaM

حوّا که بغض کُند،


حتّی خدا هم اگر سیب بیاوَرَد،


چیزی بجز آغوشِ آدم آرامش نمیکند..



دوست داشتن تاوان دارد


من هم تاوانش را میدهم


بیا این دلم !


OMiDaM



مشق هرشب دل

دوستت دارم


این مشق هرشب دل من است


  نمره اش با تو...


غلط املایی داشته باشد


غلط دلی ندارد...


OMiDaM



شنیدید که میگن : اونی که گریه می کنه ، یه درد داره

اما اونی که میخنده هزار تا ؟

من میگم : اونی که میخنده هزار تا درد داره ،

ولی اونی که گریه میکنه ،

به هزار تا از دردهاش خندیده.

اما جلوی یکیشون <کم> آورده!



درون شعرهایم بمان


خــوب ِ مــن ،

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

OMiDaM

♥ نمیدانم کجـــــایی..!


♥.. نمیدانم کجـــــایی

♥..در وجــــودم نهفته شــــــدی...

♥..در بین دستانـــــــم...

♥..در قلبــــــــم...

♥..در گوشــه چشمانـــم...

♥..در آسمان ایمانـــــــــم...

♥..در کجــــا نشستـــه ای

♥..کنار ساحل آرامـــش مـن..

♥..آنجــا که تپش قلبـــم به شماره میفتــــــد

♥..شایـــد آنجا که شاپــــرکی بر گل آرام مینیشینـــــد


♥..کجـــــا تو هستـی که اینگونــه به وجودم ملحــق میشــوی ♥

♥..در بی خـــوابی هایـم ... در شبهــایِ بی قراریــــم...♥


♥..در متــن تمام تنهاییــــم

♥..چگونـــه تــو آرام گـــرفتی در این آشوبـــــ

♥..تو کجـــا آشکار اینگونــه پنهان شــده ای

♥..در زیر پوستـــــ من چه لطیـفــــ میجهــی...

♥..تـو در فراســـوی هر زمــان ... در هر جای این مکــان با منــی...

♥..طوری روحـــم با عشق تو آمیختـــه شد که انگـــار

♥..تو خود منی...


 ❤ ໐๓i໓ค๓ ❤

خدایی هست..

برایم نوشته بود :


گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند


شاید چون آرزوهایم بلندند ...


ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :


امیدی هست ؛ چون خدایی هست ...


آری ، وچه زیبا نوشته بود ...


همواره با خود تکرار میکنم،


امیدی هست ؛ چون خدایی هست...

چشم هاي تـــو



چه فايده اگـــر .. زيباتــــرين شعرهاي عالم را بسرايم


و تــــو با حجب و حيايي مردانه فقط بگــــويي : خيلي قشنگند...


وقتيکه چشم هاي تـــو قشنگتر از شعرهاي من هستند


و من هيـــــچ وقت نتوانسته ام چشم در چشم تـــو بدوزم و بگــــويم :


خيــــلي قشنگنــــد


໐๓i໓ค๓


من یک زنم ..


هر چقدر هم که ادای محکم بودن را دربیاورم ،


هر چقدر هم که ادای مستقل بودن ،


 "اینکه " ممنون ! خودم از پسش برمی آیم .


باز هم ته تهش ....


به آن سینه پهن مردانه ات نیاز دارم ؛


به دست هایت حتی


نمی دانی چه لذتی دارد وقتی تو از خیابان ردم می کنی !



 ҳ̸Ҳ̸ҳ ໐๓i໓ค๓ ҳ̸Ҳ̸ҳ

♡ بودنِ تو ..


چنان تشنه ی بودن توام که شنیدن هر لحظه صدای تو هم سیرابم نمیکنه !!


نمیتونم به واژه ای پناه ببرم برای این همه آشفتگی !!


من مجنون قصه های شبونه ام …


اونجا که یکی بود به یکی نبود میرسه …


منو فریاد کن …


 ♡ ໐๓i໓ค๓ ♡