
به آخر خط رسیده بودم…
باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم …
خیلی عصبانی بودم..
گفت: اگه دوستم داری رگتو بزن…
گفتم مرگ و زندگی دست خداست …
گفت:دیدی دوستم نداری؟
خیلی بهم بر خورد تیغو برداشتم رگمو زدم…
وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم
آروم زیر لب گفت: اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۴/۱۱ ساعت توسط S ª ý È