
دلـم تنـگ شـده بـرای آن هـمه،
دوسـت داشتـن هـای از تـه دلـت..
بـرای نـاز کردنـم برایـت..
کـه چـه گـران نـاز میخریـدی..
و چـه شـاد بـودم کـه تـو تـا همیشه،
از آنِ منـی..
بـرای بانـو گفتـن هـایت
و قنـد در دل، آب شـدن هـایِ مـن..
و تـو همـان شاهـزاده ای کـه بـرایم نهـایتی..
که در آغوشم بگیـری و مـن بـا تمـامِ توانـم..
ببلعـم عطـر تنـت را،
و ثانیـه هـای حضـورت را ..
بـرای اکنـون..
کـه بـایـد پـر کنـم ایـن حجـم دلتنگـی را..
کـه چـه بـد رخ مینمـایـانـد بـر لحظـه هـایـم...:(
OMidaM
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۵ ساعت توسط S ª ý È