دلـم تنـگ شـده بـرای آن هـمه،

دوسـت داشتـن هـای از تـه دلـت..


بـرای نـاز کردنـم برایـت..


کـه چـه گـران نـاز میخریـدی..


و چـه شـاد بـودم کـه تـو تـا همیشه،


از آنِ منـی..


بـرای بانـو گفتـن هـایت


و قنـد در دل، آب شـدن هـایِ مـن..


و تـو همـان شاهـزاده ای کـه بـرایم نهـایتی..


که در آغوشم بگیـری و مـن بـا تمـامِ توانـم..


ببلعـم عطـر تنـت را،


و ثانیـه هـای حضـورت را ..


بـرای اکنـون..


کـه بـایـد پـر کنـم ایـن حجـم دلتنگـی را..


کـه چـه بـد رخ مینمـایـانـد بـر لحظـه هـایـم...:(



OMidaM