
قصه از اونجایی شروع شد که .... خیلی اعصبانی بود
گفت :اگه دوسم داری ثابت کن
گفتم :چه جوری
گفت : تیغ بردار رگ تو بزن
گفتم مرگ زندگی دست خداست
گفت پس دوسم نداری
تیغ وبرداشتم رگمو زدم
وقتی آروم داشتم تو بغلش جون میدادم
آروم تو گوشم گفت:
اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی..!!!
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۱ ساعت توسط S ª ý È
|