گاهــی خستـه مــی شوی ..


کــم میــاوری ..


نــه می توانــی خـودت را بـه خـواب بزنــی ،


و نـه تـوان بیـدار مــاندن داری ..


تـرس از دسـت دادن کسی کـه دوستش داری ،


بــغض مــی شود در گلویــت ..


آنـوقت پنــاه مــی بری بـه سـکوتت .. و دم نمی زنــی ،


کـه مبــادا بتــرکد ایـن بــغض لعنتـــی .. .