دوباره صدای شکستن بغضی می آید


صدای بر هم کوبیدن دستی به سینه ای


جاری شدن قطره اشکی


شنیدن نوای حزن انگیز


...واحسرتا . . . !


زنجیرها بر شانه ها فرود می آید پرچم های سیاه به اهتزاز در می آید


باز هم داستان چادر مشکی است زمزمه ی بر پا کردن تکیه ی محرم


باز هم شور و شوقی بر پاست


باز هم احساس می کنم عاشقم


اما این بار اسیر یک عشق مافوق زمینی ، عاشق یک تبار الهی


باز هم صدای آشنایی می آید


باز هم صدای "هل من ناصر ینصرنی" پشت افلاکیان را می لرزاند


بازهم ...


چه فاجعه ای !


هنوز هم حسین را نشناخته ام!