آرامم !

هم جنس نگاهت ٬

هم رنگ دستهایت !

گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...

مهم نیست که شانه هایت تجسم است

و آغوشت خیال !

همه يادت اینجاست !

نگاهت ٬ صدایت ، خنده ات !

دیگر چه میخواهم ؟

هیچ !!

دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !

نگاهت را در نگاهم ...

و خیالت را در خیالم

و من ٬ آرامم !

آرام تر از همیشه ...

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

و سر بر شانه هایت بگذارم ...

منتظر لحظه ای مقدس

که تو را در آغوش بگیرم !

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

و با تمام وجود ...

قلب و عشقم را به تو هدیه کنم

اینکه هر کداممان، کجای دنیا افتاده ایم …

اصـلا مهم نیست !

باز باران که ببارد …

هر وقت که میخواهد باشد !

دلم هوایـت را میکند …

و پر ميكشد به انتهاي احساست

همان احساسي كه بي رحمانه

مرا در بند خويش اسير كرد

و من شدم ...

خوشحال ترين زنداني تاريخ !

آري من تو را ...

بي بهانه دوستت دارم !!!



OMidaM